تو كلبه ي كوچيك من هيچكسي جز تو پا نزاشت / جز تو كسي لياقت اين قلب عاشق و نداشت
امادوست داشتن پیوندی خودآگاه وازروی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشترازروی غریزه آب می خورد وهر چه ازغریزه سرزند بی ارزش است ودوست داشتن ازروح طلوع می کند وتاهرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن هم باآن اوج می یابد عشق درقالب دلها دررنگ ها وشکل های تقریبا مشابهی متجلی میشود ودارای صفات وحالات مشترکی است اما دوست داشتن در هرروحی جلوه ای خاص خویش دارد وازروح رنگ می گیرد وچون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی وارتفایی وبعدی وطعم وعطری ویژه ی خویش دارد می توان گفت که به شماره ی هرروحی دوست داشتنی هست . عشق بادوری ونزدیکی در نوسان است اگردوری به طول انجامد ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد وتنها با بیم وامید وتزلزل واظطراب دیدارو پرهیز زنده ونیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست . دنیایش دنیای دیگریست . عشق جوششی یک جانبه است به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک خود جوش ذاتی است واز این رو همیشه اشتباه می کند ودر انتخاب به سختی می لغزد ویا همواره یک جانبه می ماند وگاه میان دو بیگانه ناهمانند عشقی جرقه می زند وچون درتاریکیست ویکدیگر را نمی بینند پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره ی یکدیگررا می توان دید ودر این جاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق ومعشوق که در چهره ی هم می نگرند احساس می کنند که هم را نمی شناسند وبیگانگی وناآشنایی پس ازعشق (که دردکوچکی نیست ) فراوان است اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد ودرزیر نور سبز می شود ورشد می کند وازاین روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید ودرحقیقت در آغاز دوروح خطوط وسیمای آشنایی رادر سیمای یکدیگر می خوانند وپس ازآشناشدن است که خودمانی می شوند عشق جنون است وجنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست اما دوست داشتن دراوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود وفهمیدن واندیشیدن رانیز اززمین می کند وبا خود به قله بلند اشراق می برد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند ودوست داشتن زیبایی های دلخواه رادر دوست می بیند ومی یابد عشق یک فریب بزرگ وقوی است ودوست داشتن یک صداقت راستین وصمیمی وبی انتها ومطلق عشق دردریا غرق شدن است ودوست داشتن دردریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد ودوست داشتن می دهد عشق خشن است وشدید ودرعین حال ناپایدار ونامطمئن ودوست داشتن لطیف است ونرم ودرعین حال پایدار وسر شار اطمینان. عشق همواره به شک آلوده است ودوست داشتن سراپا یقین است و شک نا پذیر از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیرابتر می شویم واز دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر عشق هر چه دیرتر می پیماید کهنه تر میشود ودوست داشتن نوتر عشق نیرویست درعاشق که اورا به معشوق میکشاند ودوست داشتن جاذبه ای دردوست که دوست رابه دوست می برد عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی وروح تاجرانه یا جانوری آدمیست وچون خود به بدی خود آگاه است آن را دردیگری که می بیند از او بیزار می شود وکینه بر می گیرد امادوست داشتن دوست را محبوب وعزیز می خواهد زیرا که دوست داشتن جلوه ای ازروح خدایی وفطرت اهورایی آدمیست وچون خود به قداست ماورایی خود بیناست آنرا در دیگری که می بیند دیگری رانیز دوست می دارد درعشق رقیب منفوراست وحسد شاخصه ی عشق است عشق معشوق را طعمه ی خود می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید واگر ربود باهر دو دشمنی می ورزد ومعشوق نیز منفور می گردد ودوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست عشق اسارت دردام غریزه است ودوست داشتن آزادی از جبر مزاج عشق مامور تن است ودوست داشتن پیغمبرروح عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن عشق گاه جابه جا می شود وگاه سرد میشود وگاه می سوزاند اما دوست داشتن ازجای خویش بر نمی خیزد سرد نمی شود که داغ نیست نمی سوزاند که سوزاننده نیست عشق اگر پای عاشق درمیان نبا شد نیست اما دردوست داشتن جز دوست داشتن ودوست سومی وجود ندارد دکتر علی شریعتی کاشکی مثه پرنده پر بکشم به خونت بگم که عاشق هستم بگم شدم دیوونت بگم که بی تو دنیام ساکت و سوت و کوره دلم واسه تو ای گل هنوز سنگ صبوره بگم که وقتی نیستی بهم می ریزه دنیام بجز چشای نازت هیچ چیزی رو نمیخوام بگم که خیلی وقته شادی با من غریبه بجاش هزار تا غصه با قلب من رفیقه بگم که عاشقونه هنوز به پات نشستم درهای عاشقی رو هنوز به روم نبستم بگم یه قلب عاشق بی تو به غم اسیره اگه نیای میون غصه و غم میمیره بگم به یاد چشمات هنوز شبا بیدارم بجز بودن با تو ارزویی ندارم بگم که عمرو جون وهستی من تو هستی چه پاک و عاشقونه به قلب من نشستی بگم که تو واسه من مثل فرشته هایی ولی حیف که تو از من یه اسمون جدایی بگم که کاشکی بازم بیای بمونی پیشم بیای بیبینی واست هنوز مثل همیشم مثل همون قدیما عاشق روی ماهت گر میگیرم هنوزم از گرمی نگاهت پیشکش مهربونیت این شعر عاشقونه حرف دلم همینه برگرد بیا به خونه <این شعر جدید از خودمه لطفا نظر بدید ممنونم> zendegi male to , marg male man rahati male to . gereftari male man, shadi male to , gham male man, hame male to VALI TO MALE MANNNNNNN I know you love me but I don’t see you coming, so I’ll come to you; I’m on my way. I see you standing there; so close but still barely out of reach; I need to be closer to you, so I’m on my way. I know your kiss; still remember tasting it on my lips; oh how much I want that again; I’m on my way. LOVE: L:for you look at life. Only one that you see. V:very very extra ordinaly. E:even more then eny one that you done. When all lights gone the dreams have come when the nights are quiet and the days are done when in your mind you look around in hope to find the gentle sound of her sweet voice in the calming winds with your own choice you pick the one you know you love too hold her tight with one to live you think you might ask her there to be your wife to love and care through out your life when you get down to your one knee the time is now for you too be but then what happens is always the worst you wake too have had your heart that burst because your love was not really true it was only a dream and nothing for you ZENDEGI zibast, na be zibaiye HAGHIGHAT.... haghighat talkh ast ,na be talkhiye JODAEE... va, jodaee sakht ast, na be sakhtiye TANHAE گر چه لب بربسته بود از گفتگو" در درونش ناله بود و های و هو با سکوتش گریه را بیچاره کرد" اشک غم را بی دل و آواره کرد مانده بودم خیره در چشمان او"بی صدا بودم ولی حیران او کاش فریادی ز دل بیرون شدی" لیلی من از جنون مجنون شدی گریه می کردم بدون اشک و آه" ناله ها در سینه اما با نگاه دست خود آهسته او بالا گرفت" از دل مجنون دل لیلا گرفت گوشه چشمش روان شد چشمه ای"چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟ دل ز کف دادم منم گریان شدم " هم نوا با اشک او نالان شدم با نگاه آخرش پرپر شدم " هم چو برگ لاله ی احمر شدم رفتن او رفتن جان من است" دیدن او دین و ایمان من است هر کجا باشد خدا یارش بود دست حق یار و نگهدارش بود ... یه شــــب از همین شبــــــا یه شــــب سرد و سیـــــــاه یکـــــــی از اونور ابرها میرسه غصــــه های منو بــــاور میکنه گل تـــــــــــــنهاییمو پرپر میکنه واسه مــــن قصه ی موندن میخونه می مونه همیـــــشه با من می مونه اون همونه یه افـــــق یه آسمــــونه واســـه من نمیدونم چـــــی بگــــم!یه همزبـــونه واسه من یه شب از همین شبــــــا یکی میــــــاد با صداااای مهربــــــونش توی بـــــــاد شب من رنگ ستاره میگیره میمیره فصل جدایــــــــــــــــی میمیره می نویسم اسمشو روی همه پــــــنجره هااااا چه عزیز واسه مـــن مثل هواااا مثل خداااااا دلقکی که عشق من برای او دلقکی که با تمومه گریه ها و خنده هاش من یه بازیچه ی شهر عشق اون شب شده ساکته دوباره خونه مي گرده دل دنبال يك بهونه مي گرده باز گنجه ي خاطراتو پي يه حرف ناب و عاشقونه عكس تو رو باز مي ذاره روبروش که تا ته شب واسه تو بخونه دلم تو التهابه که چه جوري قدر چشاي نازتو بدونه تو عصري که قحطي عطر ياسه اما به جاش دوست دارم گرونه کافيه اسمتو يه جا ببينم تا حس شعرم بزنه جونونه من نمي تونم بگم اندازه شو اينو فقط شايد خدا بدونه محاله که عشق ما رو ندونن برو سوال کن از گلاي پونه اگه بخوان خيلي کم از تو بگن مي گن همون که خيلي مهربونه ؟ بي خبري تو ولي از حال من ميندازم اينو گردن زمونه چقدر حسوديم مي شه وقتي همه بهم مي گن دل تو پيش اونه ؟ من خودم باز مي زنم به اون راه مي گم بياريد واسه من نشونه اما تا کي فريب بدم دلم رو اون داره کلي آدرس و نشونه مهم ولي تويي که اسم نازت با من يه جايي پشت آسمونه اونا نمي دونن ستاره هامون دوتاس ولي توي يه کهكشونه اينو بخون تا دوباره بدوني ديوونتم ، ديوونتم ، ديوونه
دو کبوتر در اوج ،
بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .
مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،
در سراپرده دل
غنچه ای می پرورد ،
- هدیه ای می آورد -
برگهایش کم کم باز شدند !
برگها باز شدند :
- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفایی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو ،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر ،
خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :
« دوستت دارم » را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !
************
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن از ین گل که دهی هدیه به خلق ،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم ، به خدا ،
نور خواهد پاشید ،
روح خواهد بخشید . »
تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،
نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها
نشستن بی بهانه، واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه، باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تونشستم زیر بارون زمستون
زمستون، برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره، زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون![]()
یه روزی یه دلقکی اومد و رفت
مثل یک پرنده ی غریبه بود
از کنار بوم من پر زد و رفت
از کنار بوم من پر زد و رفت
مثل اون بازیه روی صحنه بود
اون منو برای قلبم نمی خواست
او دری تازه به روی من گشود
گریه های بی غمش ، خنده های پرصداش
او تموم زندگیم ، با تموم بازیاش
اونجوری که دل میگفت ، ساخته و پرداخته بودم
مگه باورم میشد ؛
تمومه زندگیمو واسه اون باخته بودم ![]()
برای آخرین بار٬تو را خدا نگهدار٬که میروم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته٬گذشتهها گذشته٬منم به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان همپیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمهشبها دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
آه
شب سیه سفر کنم٬ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من٬سرشک غم به دامن٬برای من میفکن
دختر زیبا٬امشب بر تو مهمانم در پیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا آن برق نگاه تو اشک بیگناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس٬مرا ببوس٬برای آخرین بار
تو را خدا نگهدار٬که میروم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته٬گذشتهها گذشته٬منم به جستجوی سرنوشت
![]()
![]()
روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر جان من
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن بر من که قلبم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
شوخ چشمی بی شکیبم کرده است
با خودم حتی غریبم کرده است
شوخ چشم است دلم در چنگ اوست
هرچه هست در چشم پر نیرنگ اوست
او که خویشاوند نزدیک گل است
شرح احساس لطیف بلبل است
او که میگویند پشت خوابهاست
دختر فرمانروای آبهاست
آن نگاه آن جان و درد سینه سوز
از کجا آمد نمیدانم هنوز
شاید از ته توی جنگلهای راز
شاید از پشت کمرهای نیاز
آمد و از بام قلبم سر کشید
از سر پرچین قلبم پر کشید
آمد و چون شمع آبم کرد و رفت
عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت
رفت و طاق عشق من آوار شد
رفت و منصور دلم درددار شد
.....
ای دل دیوانه مستی میکنی؟
باز هم شبنم پرستی میکنی؟
رام هرکس کی شود آهوی دشت؟
ای دل دیوانه دیدی بر نگشت؟
بعد ازین زجر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
من که گفتم این بهار افسرده نیست
من که گفتم این پرستو مرده نیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتحار
عشق خونت را مرکب میکند
شاه باشی عشق ماتت میکند
......
وای عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل![]()
مي خواستم تو عاشقم نباشي ، من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي
مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني ، من سکوت کردم
مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم من مي خواستم تو به من عادت نکني ، من به تو عادت کردم
مي خواستم تو عاشقم نباشي ، من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي
مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني ، من سکوت کردم
مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم
مي خواستم بري دنبال زندگيت
اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!
آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم
مي خواستم بري دنبال زندگيت
اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!![]()
![]()
سراسر شور و اشتیاقم
و تو...با نگاهی خیره و بی تفاوت
تنها دستانت را دراز می کنی
تا تمنای مرا براورده کنی
با دستانی سرد
و خالی از احساس
اما من
همه ی دنیا را برای همان یک لحظه
با تمام وجود فدا می کنم
کاش میدانستی
با وجود غرور بی جایت
و با وجود چهره ی سنگیت
گاهی
فقط گاهی و برای چند لحظه ی کوتاه
چهره ی مهربان و قلب پاکت نمایان میشود
و با تمام وجود فریاد میزند
تو آنی نیستی که در مقابل منی
و من
باور میکنم
و دوباره با تو میمانم
اما ای کاش گاهی
فقط گاهی و برای چند لحظه ی کوتاه
خودت بودی
خودت...
کسی که باعث می شود بمانم
و دلم را به همان دست سرد
و نگاه خالی از احساس خوش کنم![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



